محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1825

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون ميخواستند مىخوارى كنند ، بر آن مىنشستند كه گويى در باغى بودند ، فرشى بود شصت در شصت ، زمينه از طلا بود و زينت آن نگينها ، و ميوهء آن جواهر ابريشم و برگها از ابريشم و آب طلا بود و عرب آن را قطف مىگفتند . گويد : و چون سعد غنايم را تقسيم كرد فرش بماند كه تقسيم آن ميسر نبود ، پس مسلمانان را فراهم آورد و گفت : « خداوند دستهاى شما را پر كرد ، تقسيم اين فرش مشكل است و كس تاب خريدن آن ندارد ، رأى من اينست كه آن را به امير مؤمنان واگذاريد كه هر چه خواهد كند » و چنان كردند . گويد : و چون فرش را در مدينه پيش عمر بردند ، خوابى ديد و كسان را فراهم آورد و حمد و ثناى خدا كرد و در بارهء فرش رأى خواست و قصهء آن را بگفت ، بعضىها گفتند آن را بگيرد ، بعضى ديگر به نظر او واگذاشتند ، بعضى ديگر راى مشخص نداشتند . على كه سكوت عمر را ديد برخاست و نزديك او رفت و گفت : « چرا علم خود را جهل مىكنى و يقين خود را به مقام شك مىبرى ؟ از دنيا جز آن ندارى كه عطا كنى و از پيش بردارى يا بپوشى و پاره كنى يا بخورى و ناچيز كنى » گفت : « راست گفتى » و فرش را پاره كرد و ميان كسان تقسيم كرد . يك پارهء آن به على رسيد كه به بيست هزار فروخت و از پاره هاى ديگر بهتر نبود . سعيد گويد : آنكه خمس مداين را برد بشير بن خصاصيه بود و آنكه خبر فتح را برد حليس بن فلان اسدى بود ، متصدى ضبط عمرو بود و متصدى تقسيم سلمان بود . گويد : وقتى فرش را تقسيم كردند ، كسان در فضيلت جنگاوران قادسيه بسيار سخن كردند . عمر گفت : « اينان اعيان و برجستگان عربند كه دين و بزرگى را با هم دارند ، رزم آوران جنگهاى پيشند و جنگاوران قادسيه . » گويد : وقتى زيور و لباس بار ديگر لباسهاى خسرو را - كه لباسهاى متعدد داشت و براى هر مقام لباسى بود - پيش عمر آوردند گفت : « محلم را پيش من آريد . »